چشم هایش

دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی میکرد این دختره یه دوست داشت
که عاشقه او بود دختره همیشه می گفت: اگه من چشمامو
داشتم و بینا بودم همیشه با او می موندم یه روز یکی پیدا شد
که به اون دختر چشماشو بده وقتی که دختره بینا شد دید که دوستش
کوره بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت
و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشمای من باش ...


+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۲/۱۷ ساعت 10:10 PM توسط ......
|
